11.04.09

سه تا چیز ِ جیــــــــــز!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در 13:31 با پرستو

411

از سه تا چیز خیلی بدم میاد:

اول اینکه بری تو مهمونی و ازت کلی کار بکشن(بیگاری!)…به طور مثال اون روز رفتیم خونه ی مادر بزرگم بعد هی این بابام میگه پرستو فلان چیزو بیار…فلان چیزو تعارف کن!

آخه یکی نیس بگه من اصن تو خونه ی خودمون یه عدد لیوان به غیر از استفاده ی خودم از آب ، جابه جا میکنم که حالا تو خونه ی دیگران هی میکشین منو کنار کابینت؟

نمیدونم از قیافه ی من موقع انجام دادن این کارا معلوم میشه که دارم با اکراه این کارو انجام میدم یا نه…؟؟؟

اون روزم  با کل خانواده اتمام حجت کردم که اگه قرار بر این باشه که تو خونه ی فامیلا هی از من سوءاستفاده کنید من اصن مهمونی نمیام!

دومین چیزی که خیلی ازش بدم میاد مسخره کردنه…من از این مورد بیشتر ازدو مورد دیگه بدم میاد! مثلاً امروز داریم والیبال بازی میکنیم تو مدرسه ؛ بعدش دختره بهم توپ رو پرت میکنه دو سه متر بالاتر از قد خودم! بعد میگه پرستو بزن دیگه تو چقد ناز میکنی!!! گفتم: «ببین بفهم چی میگی!میزنی بالای من ، من قدم نمیرسه بزنم…»

دختره کلاً امسال فک میکنه از دماغ فیل افتاده.فقط بلده اینجوری با همه حرف بزنه که من حالم بهم میخوره! (شیطونه میگه بزنم لهش کنما! ریزه میزه هم هست قشنگ میتونم لهش کنم! :) )

و سومین چیزی که خیلی خیلی ازش بدم میاد اینه که یه نفر هی به یه چیزت گیر بده! اونوخته که من جوش میارم! آخه واقعاً خیلی مزخرفه که مامانت هرروز یه چیز چرت رو بهت یادآوری کنه!یا بگه بازم که این کارو نکردی! یا اینکه مثلاً اگه یه روز در میون بخوای بری حمام ، سر ِ اون روز هی بهت یادآوری کنه! یا حتی هر روز بگه چرا روپوشت بازم خاکیه؟ چن بار در تاریخ ثبت شده که بنده به همین دلیل آمپرم زده بالا! آخه واقعاً اعصاب خرد کنه…

پ.ن: اول فقط یه مورد مدّ نظرم بود…بعد شد دو تا!بعدم کردمش سه تا ولی سومی رو یادم رفت! ولی یکم که گذشت یادم اومد!

پ.ن: ما رو کشتن با این ریاضی!دیگه حالم داره از هر چی ریاضیه بهم میخوره…فقط یه جاهایی از ریاضی خوشم میاد که هیچکسی یه درسی رو نمیفهمه ولی من میفهمم!( که به ندرت پیش میاد!)

پ.ن:این عکس هیچ ربطی به مطلب نداره!زیاد فکر نکنید!همینجوری خوشم اومد گذاشتمش!

پ.ن:در سیزده آبان هشتاد و هشت هیچ اتفاق خاصی در رابطه با مسائل سیاسی در مدرسه مان رخ نداد به غیر از:

1-دستبند های سبز!    2-نوشتن اسم و یا فامیل ِ موسوی بر در و دیوار و حتی پله و چرخ ِ  یکی از سرویسها!

برنامه ی مختصری هم داشتیم و طی این برنامه همین آقاهه که توی آهنگ تندرستی ورزش میکنه رو آورده بودن و کلی ما رو خسته کرد و فهمیدیم که چشممان باید روشن گردد زیرا معلم ورزشمان که یه خانم است با ایشان دوست بوده اند قبلاً!!!! در ضمن این آقاهه یکی از این آهنگهای بندری اش را نیز آورده بود! ولی فهمیدیم که اینقدر پول ندارد که برود و یه عدد زیرپیرهن برای خویش بخرد! زیرا هنگام ورزش هی این سویشرتش بالا میرفت و شکمش معلوم میشد! :) و بهدش هم به ما یه دفترچه یادداشت زیبا که خود ِ مدرسه سفارش داده بود برامون ، بهمون دادن!

پ.ن:عدد پیچ رنکمان یه دانه آمد پایین…(البته به خودم خیلی وخته که گفتم واسه آمار و اینا ننویسم،واسه تخلیه ی خودم بنویسم!)