11.26.09

انجمن همراه!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در 05:17 با پرستو

سلام سلام!

هفته ی پیش ، پنچ شنبه همونطور که گفته بودم ما رو بردن یه مدرسه تو اتوبان بهشت زهرا! :دی

البته نمیدونید من قبلش چقدر حرص خوردم!

یکی از دوستان از مدرسه اس ام اس داد که «کجایی تو؟»

من: خونه!

و دیگه هیچ اس ام اسی از اوشون به من نرسید، منم چون دقیقاً نمیدونستم کِی میخوان راه بیفتن کلی استرس داشتم که راه نیفتن!

سرویسم هم کلی تأخیر داشت و من کلی با خانواده درگیر شدم که الان راه میفتن و اینا! :)

بالاخره به مدرسه رسیدم و هنوز راه نیفتاده بودن!!!

کلی خوشحال شدم و پوست از سر ِ آن دوستم کندم که چرا جواب نمیدی؟ و من فک کردم که راه افتادین!؟

بعد از یه ساعت و نیم اینا که تو راه بودیم به اون مدرسه رسیدیم و به ما گفتن مثلاً بریم تو کلاسا و براشون مسابقه و اینا بذاریم و کمک هامونو (از قبل مدرسه کاپشن شلوار براشون خریده بود با پولهایی که بچه ها جمع کرده بودن) به عنوان جایزه بهشون بدیم…

بچه هاشو خیلی بامزه بودن!

پسر و دختر هم قاطی بودن!! (ابتدایی بود!)

البته فک نکنید دخترای مظلوم و اینا داشتنا!همشون (اعم از پسر و دختر!)یه مشت وحشی(!) بودن! :)

کلی هم ما رو اذیت کردن!

یه چن تا عکس ببینید: (این عکسا با گوشیمه و اصلا جالب نیست کیفیتش)

ما در کلاسها و حیاط:

کلاس پنجم نشد بریم چون بچه های دبیرستانی اونجا بودن… ولی در کلاس پنجم فقط 5 تا دختر داشتن و بقیه پسر بودن! :دییی

آرزو هاشون:

داشتن یه خونه ی بزرگ با یه عالمه بستنی!

داشتن یه عالمه شکلات!

رفتن به کنار دریا با آبجی :(

داشتن مامان :( (چون ظاهراً پدر مادرش از هم جدا شده بودن)

اینقده دخترای خوشگلی داشتن! از یکیشون عکس گرفتم اما زیاد جالب نیفتاد!

بعضی کاراشون خیلی با نمک بود!

مثلاً همه میگفتن: شاهین دوست داریم!شاهین دوست داریم!

بعدش اون پسره که اسمش شاهین بود میرقصید! :دییییی

خلاصه که روز نسبتاً خوبی بود!

برگشتنی رو صندلی ِ عقب این ماشین سفیده که تو یکی از عکسا هست دراز کشیده بودیم همگی!بعدش کلی هم تلفات دادیم!

اینم عکس پای من و دوستمه روی پنجره!!!:(ماشین داشت حرکت میکرد؛دیگه بیشتر از این نمیشه توقع  داشت!)

کفش صورتیه واسه منه…اون یکی مال دوست گرامیه!

همین دیگه!حرف خاصی نیس!

پ.ن:این نوشته روی این چیزای برق (!) جلوی مدرسمون بود! کلـــــــــــــیک!

پ.ن:شدیداً این روزا با Farm frenzy و Ranch Rush درگیر میباشیم!

11.18.09

در این چن وخته!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در 13:24 با پرستو

در این چن وخته نه نوشتنم میاد و نه کامنت گذاشتنم!

یعنی هر چی فک میکنم میبینم حرف خاصی برای کامنت یا نوشتن نیس…

فردا از طرف مدرسه ، ثبت نام کردم که منو با یه گروه دیگه از بچه ها ببرن انجمن همراه!

یعنی کلاً ما میشیم انجمن همراهی! و جایی که ما رو میبرن میشه مدارس محروم و اینا!

کاشکی از دبیرستان هم بیان دوستامو ببینم.

در هر حال نسبت به فردا هیچ احساس خاصی ندارم!کارام کلی میخواد عقب بمونه ، ولی عوضش حرف زدن با بچه هایی که مثه خودم نیسن و دیدن نقاشی ها و انشاهاشون برام جالب تره…

فک کنم میدونید که من هیچ وقت کلاسای 5شنبه ثبت نام نمیکنم و همیشه 5شنبه ها در خانه به انجام تکالیف میپردازم؟ هوم؟

راسی در این چن وخته بسیار بسیار از جمع دوستان دور شده ایم و به گوشه ای پناه برده ایم و در افکار خود غرق شده ایم! در یه کلمه ، دپرس!

گاهی هم دلمان میگیرد میزنیم زیر گریه!

خانه مان هم در طی یه ماه آینده تغییر خواهد کرد… این خودش یکی از عوامل دلتنگی ماست! نه برای این خانه ی قبلی ، بلکه برای جدا شدن از دوستان همسرویسی…

در ضمن در این چن وخته بسی به قول دوستان زبل شده ایم و گوشی مان را به مدرسه میبریم!خیلی کیف میدهد! البته اگر این آنتن های کلاس بفهمن معاون گرامی گوشی را میگیرد و دیگر به ما نمیدهد…و آن موقع کلی پشیمان میشویم…

ولی فعلاً عشق و حال است!

در ضمن نمیدانم چرا در همین چن وخته هی نمره هایمان گند میخورد و کلی منفی میگیریم… تا پارسال سابقه نداشته ایم!؟! :|

در همین چن وخته هم کلی روی اعصاب میباشیم و دور از جانتان همانند سگ شده ایم و تمام مدت با عالم و آدم دعوا میکنیم!

در ضمن باز هم در همین چن وخته گذر زمان را نمیفهمیم و همه چیز در حالی اتفاق میفتد که انگار خوابیم!!

پ.ن:در این چن وخته کلاً اتفاقات زیادی افتاده! :)

پ.ن: همانند این دختر ما نیز به این نکته رسیدیم که نیست گه کار،بسی خسته ایم!

11.11.09

چهارشنبه های کوفتی!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در 13:24 با پرستو

265_1

واقعاً خیلی مسخره اس که آخرین روز هفته،در آخرین زنگ ریاضی داشته باشی! اونم با یه معلمی که تا زنگ چهارم نیومده و حالا شارژ شارژ اومده سر کلاس!

هی هم میگه:چرا اینقد شل هستید!بلند جواب بدید!

بعدشم زحمت نمیکشه تمرینا رو حل کنه،ما بدبختا باید بشینیم دونه دونه چک کنیم با همه ببینیم درسته یا نه… سر یکی از تمرینا واقعاً سگ شده بودم!(دور از جونتون!) یهو داشتم میزدم زیر گریه!آخه سرم از درد داشت منفجر میشد…خسته و کوفته هم بودم.به معنای واقعی داشتم میمردم!ولی آخه شانس نداریم که…

زنگ قبلش هم آخرای زنگ جیم زدم!دومین جیم من بود و حالا کلی جرئت دارم واسه یه جیم ِ گنده! :دییی

آخه اینقد خسته بودما…سرزنگ داشت خوابم میبرد هی به زور چشامو باز نگه میداشتم!

زنگ قبلش ادبیات داشتیم که من خوابیده بودم!

زنگ قبل از ادبیات هم ریاضی داشتیم که هنوز نیومده بود(نمیدونم چرا) بعدش کلی بچه ها زر زر های مفت کردن راجع به کارسوق سازمانها…(بعداً توضیح میدم راجع بهش،الان اصن حال ندارم!)

ولی من گرفتم رو میزمون دراز کشیدم!

زنگ اول هم دینی داشتیم که من داشتم ریاضی حل میکردم نفهمیدم چیا گف…

کلاً اصن تو کلاس نیسم این چندوقته!شاید تو کلاس بغلی هستم!نمیدونم! :)

کلی هم سرویسمون دیر کرد بعدش من نشستم روی چمنای بلواره، یکم چشامو بستم…اصن تا حالا اینقد خسته نبودم!

الان باورتون نمیشه چشام داره میره…!

پ.ن:اینو نوشتم که مطلبام دیر به دیر نشه!وگرنه چیز خاصی نبود!

پ.ن:کلاً نمیدونم دلیل خستگیم چی بود…دیشب زود خوابیدم،صبح هم مثه همیشه پا شدم!نمیدونم!البته یه دلیلش میتونه این باشه که دیشب نوبت دندون پزشکی داشتم خیلی تو راه خسته شدم… اصن صبحها که پا میشم احساس میکنم به دو سه ساعت دیگه هم خواب نیاز دارم!اصن از خواب سیر نمیشم وقتی بلند میشم…آخه شما فکرشو بکنید،هنوز هوا تاریکه من باید بایستم واسه سرویس یعنی من دقیقاً ساعت 5:30 بیدارم… یه دلیل دیگشم شاید اینه که چهارشنبه ها و دوشنبه ها تا ساعت 15:30 مدرسه ایم…

پ.ن:خیلی از دوستان اصن منو یادشون رفته!نمیدونم البته،شاید فکر میکنن من وبلاگمو بستم!

برگه بعد