10.06.09
شاید آخری با یه بازی!
راستش تو این مدتی که هیچ پستی نذاشته بودم فک کنم سه بار شد که پستم رو نوشتم ولی از گذاشتنش منصرف شدم…
امکان داره این آخرین پستم تو این وبلاگ باشه…میبندمش… راستش هدفم این بود که دوستای زیاد پیدا کنم، یکم تجربه کسب کنم(مدیریتای مختلف…فیـــــــــــد!
) به هدفم رسیدم…یکم!
نمیخوام وبلاگم یه ساله بشه…ارزشی نداره که یه ساله بشه…فقط یه جا رو اشغال کرده…
میخوام یه بک اپ بگیرم حذفش کنم…
من تصمیمو گرفتم؛(البته هنوزم یکم مردد هستم! اما به احتمال زیاد حذفش میکنم…) دیگه به این سادگیا منصرف نمیشم… تازشم! من بهتون همیشه سر میزنم و میتونین تو اون وبلاگم پیدام کنین…
میدونم شاید بلاگفا به وردپرس نرسه،اما اینجا نوشتن واسه من نیس…
نمیدونم چه جوری بگم…بیخیال…
به عنوان آخرین پست خواسم یه بازی راه بندازم تا سوالی رو که مدتهاست داره تو ذهنم شنا میکنه رو جواب بدین…
اگــــــــر دوازده سالــــــــــه بودیــــــــــــن چیکــــــــــــــــــــــار میکــــــــــردین؟
من یه بار طعم بازی راه انداختن با یک پاسخ رو چشیدم!
ولی خواهش میکنم جواب سوالمو بدین… میخوام دقیقاً بدونم چه جوری از این سنتون لذت میبردین؛ چون خیلیا( اکثریت!) حسرت میخورن… میخوام من حسرت نخورم…میخوام قدرشو بدونم…
فقط بگین خودتون اگه دوازده ساله بشین ( فرض محال!!!
) چیکارا میکنین؟درس میخونین؟ بازی میکنین؟
دعوتیایی که اگه بازی نکنن حسابی دلخور میشم(گرچه مهم نیس!):
مسعود(+)،پژمان،آروین (به دلایلی برای مدتی از نت رفته)،گجمو (18 سالگی رو بیشتر دوس دارن)،نازنازی،مسعودخازنی،دکترکوچه باغ!،پرنیان،مانیا،ارمغان (بدترین خاطرات را در دوزاده سالگی داره)،الهام(+)،دوشیزه شین(+)،یاسرکمالی نژاد،سوما(+)،آزاده(+)،سیروس،سروش،عموهوشنگ (علاقه ای به برگشتن به 12 سالگی نداره).
اسمای بالا به ترتیب از بالا به پایین لینکام،کسایی بودن که ممکنه منو قابل بدونن و بازی کنن…
دوستان خواهشاً هر کسی بازی میکنه دوستای دیگش رو که من نمیشناسم رو هم دعوت کنه…ممنون میشم!
بازی کردن هر کسی که دعوت نشده آزاده…خیلی خوشحال میشم اگه بازی کنین… : )
راسی ممکنه تا دو-سه هفته دیگه هم وبلاگمو ببینین چون میخوام همه بازی کنن
خدانگهدار همگی!
فردا نوشت: نمردیم و نام بلاگمان را در پونزدهم مهر(ساعتای حدوداً 20:30) در رتبه ی 5 لیست بلاگهایی که بیشترین رشد رو داشتن دیدیم!



bahareman گفت,
2009/10/06 در 13:41
پرستو….خیلی ناراحتم کردی چرا آخه؟ من این وبلاگتو خیلی دوست دارم چرا می خوای حذفش کنی؟ بذار باشه حیفه آخه جیدر جان…!!!

ببین یه چند روز که نباشم من کل این ورد پرس به هم می ریزه….خودم شخصا پوستتو می کنم ها…این جمله قصار الهامه که به هر کی که می خواد وبلاگشو حذف کنه گفته می شه و شوخی هم نداریم…
چه بازی خوبی حتما بازی می کنم…
———————————–
من نمیخوام ناراحت بشی قربونت!…اما راسش دلیلم هنوزم روشن نیس…
نمیدونم…
حیف نیس…با وجود وبلاگای خوبتر وبلاگ من هیچ حیف نیس…
الی نمیدونم اصن…
ممنون که بازی میکنی!
خوش اومدی
Gajamoo گفت,
2009/10/06 در 13:49
سلام پرستو جان

یکم گیجم…
خوبی ؟
بازگشت به عقب خوبه اما برای من نه،چون 18 سالگیو بیشتر دوست دارم تا 12 سالگی و ممنون از اینکه منو به این بازی دعوت کردی اما بهت قول نمیدم تو این بازی شرکت کنم ولی سعی خودمو خواهم کرد و از همه مهمتر رفتنت از وردپرسه و بنظرم اگرم نمیخوای اینجا چیزی بنویسی بذار همینجوری بمونه / خود دانی
هر جا هستی،خوش باشی.
———————————–
سلام عمو!
خوبم ممنون!شما خوبی؟
در هر حال من الان دوازده سالمه…خیلی دوس دارم ببینم اگه دوازده ساله بشین چیکارا میکنین!
باشه ایرادی نداره! واجب نیس که…!!
راسش همونطور که به الهام هم گفتم هنوزم نمیدونم چرا میخوام ببندم!؟!
نمیدونم مشکلم الان دقیقاً چیه… چون وقتشو دارم…
نمیدونم… شاید مشکلم سر موضوع مطالب باشه…
خوش اومدی
شین گفت,
2009/10/06 در 18:52
سلام عزیزم
چرا میخوای اینجا رو پاک کنی؟
حیف نباشه؟
دختر به این خوبی ، وبلاگ به این قشنگی
دوستان به این ماهی :دی
—————————–
سلام شین جون!
نمیدونم…هنوزم نمیدونم…
راستش عمر زیادی نکرده و چیز با ارزشی هم اینجا ندارم…
و بعضی اوقات فک میکنم این تعریفا فقط واسه اینه که ناراحت نشم… میدونی… خوب نمیتونین مستقیم بهم بگین که آره وبلاگتو پاک کن چون به درد لای جرز هم نمیخوره! با خودتون میگین ناراحت میشم…
در ماه بودن دوستان که شکی نیس!
قربونت…خوش اومدی
آزاده گفت,
2009/10/07 در 13:40
سلام پرستو جووون
(وبلاگم)
چرا وبلاگت رو ببندی حیف عزیزم
به به چه بازی خوبی. خیلی وقت بود دلم یه بازی وبلاگی می خواست من شرکت می کنم حتما
———————————–
سلام آزاده جونم!
ای بابا!کارش دیگه از این چیزا گذشته!
پس به موقع بود!خوشحال میشم شرکت کنی!
خوش اومدی
افرا گفت,
2009/10/07 در 17:16
گرچه بیشتر مخاطبه اونورم ولی خیلی حیف میشه…
خوب فکر کن روش…
یه وقت از روی بی فکری پشیمون نشی…
——————————-
واییییییییییییی…
حرفاتون هی داره نظرمو عوض میکنه و من اینو نیخوام!
خوش اومدی
امیرعلی گفت,
2009/10/08 در 06:49
اوا ، نری ییهو الکی اکانت پاک کنیا ، گفته باشم / جدی


)
—————————-
معلومه اگه برم از همه طرف پوستم کنده اس!
بذار ببینیم آخرش چی میشه!
خوش اومدی(در ضمن،حتماً بازی میکنیا!
رضا گفت,
2009/10/08 در 12:05
اگه دوازده ساله بودم؟ (تجربههای قبلی یا زندگی دوبارهس؟) یعنی برمیگشتم به 12 سالگی یا یه بار دیگه تجربه میکردم؟
من از زندگيم لذت میبردم! مخ خونواده رو میخوردم که بفرستنم کلاس موسیقی مثلا! یا نقاشی یا شطرنج یا تئاتر
اون زمان طرفای ما کامپیوتری نبود که … ! فک کنم 14 سالگی خودمو با خریدنش بدبخت کردم :دی
فایدهای نداره که بشینی خونه فقط درس بخونی! یا فقط بازی کنی
آنچنان رو زندگیت تاثیر نمیزاره که فوقبرنامه یه کاری کنی
——————————
منظورم این بود که با تجربه هات برگردی به 12 سالگی… حالا بخوای لذت تمام رو ببری…
اوممممممم…پس من دیگه حسابی بدبختم!
ممنون بازی کردی!
خوش اومدی
Ben Moody « عمو هوشنگ گفت,
2009/10/08 در 17:44
[...] پرستو ما رو به یه بازی دعوت کرده مورد 12 سالگی و اینا، راستش [...]
ARviN گفت,
2009/10/09 در 11:17
اگر واقعا دوست داري اين وبلاگت رو پاك كني يكي بهتر بزني منم كمكت مي كنم زود پاكش كني ؛ اما يك نصيحت بشنو . ..
اون وبلاگ (فسقليم) هكيد يعني يكي يوز پس وبم رو بدست آورد و … از قبلنا يك بكاپ داشتم رفتم يك بلاگ ديه زدم نتيجش رو بگم :الان بيشتر دوستات تو رو به اسم وبلاگت مي شناسن تو اگر بياي وبت رو پاك كني بعدشم بري يه جاي ديه مثل منو بقيه بايد از صفر شروع كني .
تولدتم مبارك (اصلا تولدت هست ؟)
)
—————————————
کاملاً درست میگی…
نه بابا!کــــــــــو تا تولدم؟
خوش اومدی (راسی یه مدت نبودی،تو مسنجر برات آف گذاشتم…دیدم که گفتی داری میری…ولی الان هستی که؟!
رضا گفت,
2009/10/09 در 19:34
راستی من منظورم نبود که اینکارا رو من انجام دادم
ولی اگه 12 ساله بودم حتما انجامش میدادم
(فقط یه کلاس خط رفتم – وقت ِ خودم)

———————————-
میدونم بابا…کلاً سؤال بازیم همین بود دیگه…
منم خطم خوبه…از کلاس دوم به بعد(ابتدایی)مدرسه واسمون کلاس خط گذاشت حسابی خطامون توپ شد!
خوش اومدی
shyshy گفت,
2009/10/10 در 10:54
من سعي مي كردم از اون موقع سعي كنم رياضي ام رو قوي كنم تا الان تو مخرج مشترك گرفتن گير نكنم!
) من شنا میرفتم یه زمانی! ولی الان بلدم…والیبال هم که دیگه در حد تیم ملی!
(البته سلایق متفاوته!)
ولي جدي سعي مي كردم درسمو از پايه قوي كنم تا تو دبيرستان به مشكل بر نخورم،
بعد كتاباي غير درسي تا مي تونستم مي خوندم تا الان كه بين كتاباي گاج و قلمچي محاصره شدم حسرت يه كتاب شعر رو نخورم.
يه ورزش رزمي مثل كاراته يا كنگفو هم مي رفتم،كلاس زبان مي رفتم و خلاصه همه چيزايي كه الان وقت آزاد ندارم و براي انجام دادنشون،
در ضمن از همه مهمتر وبلاگمو هم حذف نميكردم!!!!!
آخه اين چه كاريه تو ميخواي بكني؟ وبلاگ به اين خوبي اصلا هم رودرواسي ندارم اگه وبت بد بود بهت ميگفتم
بعد حذف كردن وبلاگ يه جور توهين به مخاطبان وبلاگه! اين جمله رو فراموش نكن
الان ميخواستم وبلاگ يكي از دوستان قديممو بخونم ديدم حذفش كرده احساس كردم به شدت مورد اهانت قرار گرفتم
يه وبلاگنويس حق نداره بدون اجازه و نظر مخاطبانش وبلاگ رو حذف كنه حالا هر نظري هم كه خودش داشته باشه ، بازم ميگم كه اين بي احترامي به ديگرانه!
———————————–
وای…گفتی مخرج مشترک یاد تمرینای ریاضیم افتادم!
من زیاد ورزش رزمی دوس ندارم…ورزش باید لطیـــــــــف باشه!(
زبانو راس میگی…اما راسش اصن حسش نی…جدیداً که سر زبان خوابم میبره!
ببخشید…راس میگی…اما فک نمیکنم وبم خیلی خوب باشه ها…
خوش اومدی
shyshy گفت,
2009/10/11 در 13:19
چرا، وبت خيلي همه خوبه!
میتونه؟ نه! 
يه خورده اعتماد به نفس داشته باش، 12 سالگي و شكسته نفسي؟
—————————–
نه…اصن شکسته نفسی نیس… من احساس میکنم تمام اینا واسه این گفته میشه که من ناراحت نشم… خوب بالاخره هیشکی نمیتونه صاف و پوست کنده بگه حالم از وبلاگت بهم میخوره!
خوش اومدی
دست نوشته گفت,
2009/10/12 در 12:02
ممنون از دعوتت به بازی. سعی میکنم بنویسم.
ولی مهمتر از اون ….
نریا پرستو. این چه تصمیمیه گرفتی دختر؟ بمون دختر. حیفه. همه چی!
پشیمون میشیا!
——————————
لطف میکنی،ممنون!
نمیدونم دیگه! موندم سر دو راهی!
خوش اومدی
سوما گفت,
2009/10/12 در 20:15
سلام ،چرا خب آخه ! پاكش نكن !
چه اتفاقی؟
من اگه به12ساله گي برمي گشتم هرگز حاضر نميشدم برم تو تابستونه اون سال برم كتابخونه بادوستم نميذاشتم اونم بره!آخه تو اون سال بود كه جلو كتابخونه يه اتفاقي بدي افتادي و دوستمو از دس دادم
———————————-
سلام!
نمیدونم دیگه…
آخی…
خوش اومدی
farsiny گفت,
2009/10/14 در 00:14
12 میشه کلاس چندم که میفرتیم یعنی؟
——————————
اومممممم…میشه کلاس اول راهنمایی،دوم راهنمایی…
خوش اومدی
ارمغان گفت,
2009/10/15 در 00:40
سلام عزیزم.اولا اصلا وبلاگتو نمیبندی که کلی عصبانی و دلخور میشم خدا وکیلی.اگه اجازه بدی من شرکت نکنم چون بدترین تجربیاتو خاطراتم مال۱۲ سالگیمه و نمیخوام یادم بیاد کسی و از دست دادم که اگه تمام زندگیمو بدم حتی نمیتونم لمسش کنم یا یک لحظه به یاده بچگیام تو بغلش اروم بگیرم.و میدونم اگه اون الان بود حتما اجازه نمیداد خیلی از مشکلات الانم به وجود بیاد خب دیگی اشکمم حسابی در اومد.مثلا میخواست یادم نیادا.فقط پرستو قدره لحظاتت و خانوادتو بدون ایمانتو قوی کن خیلی از مشکلات من و خیلیا تو این سنای کممون واسه همینه.خیلی حرفهای دیگه اینجا جایز نیست بگم هوای خانوادتو داشته باش غیر اونا به هیچکس تکیه و اعتماد نکن مگر خانوادت تائید کردن.مثل یک خواهره نداشته واسم عزیزی .

————————————–
ســــــــــــلام ارمغان!
در مورد وبلاگ که حسابی دودلم…
باشه عزیز!اشکال نداره…اصن دوس ندارم یه پستی بنویسی که با خوندنش ناراحت شی…
گریه نکن دیگه… :*
توئم برام خیلی عزیزی… X:
ممنون از راهنماییات
خوش اومدی
farsiny گفت,
2009/10/15 در 04:18
منم کردم
بازی
—————————–
ببخشید من آدرس وبتونو ندارم…؟!
خوش اومدی
عمو هوشنگ گفت,
2009/10/16 در 07:25
خب بیا از خودم بپرس … اکشالی نداره
من که همیشه جواب میدم ….
اینم اونی که توی وبلاگ آزاده، ازش سئوال کرده بودی
(باید اینا رو بسازی، برات ساختم)
—————————-
اسمایلی خجالت!
عمو خیلی خیلی ممنونم!
دیگه گفتم زشته دیگه هی سوال اندر سوال!
واقعاً ممنون!
خوش اومدی
masood hedayati گفت,
2009/10/18 در 17:24
جون ابجی بری بد دلخور می شم منم نوشتم اخرش تا فردا اماده می شه پست می کنم
(شوخی کردم!)
جون ابجی وردپرس بدون شما صفایی نداره نری ها قول دادی به من ها بری من می دونم تو
————————————–
چرا جون من؟
خوش اومدی
سوما گفت,
2009/10/22 در 15:15
شركتيدم عسيسم :* بدو بخون :*
———————————-
دارم میدوئم خوب،هی هولم میکنی میفتم زمین!
خوش اومدی
ARviN گفت,
2009/10/23 در 03:16
به به شما هم قالب عوض كردي
دیگر تکرار نشود!
الان كه به دو سه تا از بچه ها سر زدم همشون قالب عوض كردن
راستي ببخشيد به علت كم بود وقت ني تونم تويه بازي شركت كنم
من سن 14 سالگي رو بيشتر دوست دارم
فعلا
—————————-
بهـــــــــــله!
ایشکالی ندارد پسرم!
خوش اومدی
آزاده گفت,
2009/10/23 در 15:36
به به اینجا چه تغییر کرده خوشگل شده حالا یه پست جدید هم بزار پرستو جوون تا همه چیز تکمیل بشه

——————————
یه عدد پست گذاشتیم که در وسطاش عمرشو به شما داد! واقعاً نمیدونم چرا یهو قاط میزنن؟
خوش اومدی
رضا گفت,
2009/11/30 در 13:13
12 سالگی من بهترین دوران زندگی من تا بحال بوده. اون وقتا تو عالم برهوت بودم. شعر میگفتم و … اون وقتا همه بهم می گفتن معتادم.(البته الانم بعضی وقتا میگن!!!). خلاصه شده بودم یه مجنون واقعی.(امید وارم برداشت دیگه ای نکنید.من تا حالا مجنون کس خاصی نشدم). بهر حال الان بسیار دوست دارم دوباره 12 سالگیمو دوباره تجربه کنم.
————————————
اینطور که من برداشت کردم دور از جونت مثه این آدمهای منگ بودی!
خوش اومدی