2009/10/28
و ما نیز درگیر مشکلاتی از نوع خود!
از وختی ورداشتن کلاس بندی ها رو عوض کردن،دوستای صمیمی هم جدا شدن…
مثل «من و کیانا» و «ملیکا و دوستش»
حالا من و ملیکا افتادیم تو یه کلاس و دردسر هم از همینجا شروع میشه…
زنگ تفریح:
ملیکا:من میرم دم ِ در ِ کلاس ِ فاطمه اینا (دوست صمیمیش) بعد میاییم پیشت…
من:خوب ملیکا بیا با هم بریم اینو پرینت بگیریم ،بعد…هنوز که در ِ کلاسشون باز نشده…
ملیکا:خوب تو برو،منو میخوای چیکار؟
من تو دلم:نا سلامتی اسم خودتو گذاشتی دوست صمیمیم اونوخ میگی تو رو میخوام چیکار؟
کلاً مشکل من با ایشون اینه که ادعای دوست ِخوب بودنش میشه.
میدونم الان همه میگید خوب تو برو پیش دوستت کیانا…
نه خیر…ماجرا به این سادگیا هم نیس…کیانا خودش رفته دوستای دیگه ای پیدا کرده و ما الان فقط در حد سلام علیک میباشیم…
یه مدت هم خوشحال شده بودم که یکی از بهترین دوستام(هستی) رو به سرویسم آورده بودم ، الان زیاد اونم نمیتونه خوشحالم کنه؛اونم با دوستای خودشه…
کلاً این وسط سر ِ من بی کلاه موند…همیشه تو زنگ تفریحها تنهام،تو همه جا…همینجوری فقط آویزون ِ این و اونم. تک تک تو زنگ تفریحها دوستای پارسالمو میبینم یه سلام میکنیم یه ذره با هر کی میگردم تا دوباره میریم سر کلاس و این خانم ادعاشون رو ادامه میدن…
چن بار بهش گفتم تو خیلی ادعات میشه…چن بارم باهاش تا پای قهر رفتم اما بزرگترین مشکل من اینه که نمیتونم خوب نـــــــــــــاز کنم!!
البته اکثراً تو قهرها منت کشی میکنه و منم خنده ام میگیره و قهرمون میپره…
ولی آخه اگه قهر کنیم من تو کلاس پیش ِ کی بشینم؟
کلاً توی یه منگنه قرار دارم و روز به روز دوستام ازم دورتر میشن…
به جرئت میتونم بگم تنهاترین فرد تو مدرسه ام…
نه گروهی داریم که همه با هم دوست باشیم…نه حتی یه دونه،فقط یه دونه دوست!
دوست دارم ببینم اگه من یه چیم بشه ، مثلاً بمیرم اینا اصن کک شون میگزه که دوستشون مُرده؟
یه چیز دیگه هم که خیلی اعصابمو خرد میکنه اینه که یکی از دوستای جون جونی پارسال ملیکا که توی یه کلاس دیگه بود افتاده تو کلاس ما و ملیکا دم به دقیقه داره هی به من میگه: «شکوفه ناراحته» شکوفه فلانه… شکوفه بهمانه….
خوب پس من چی؟
اصن اگه من ناراحت باشم تو میری به اون بگی پرستو ناراحته؟
این روزا فقط دنبال یه فرصتم بزنم زیر گریه…
مسخره ها…
اینا اسمشون دوست نیس؛از دشمن بدترن…
نمیتونم از صفر شروع کنم و دوستای بهتر پیدا کنم…چون دیگه همه حداقل یه دونه دوست فوق صمیمی رو دارن…
من چی؟هیچی! یه دونه هم نیس که حداقل موقعی که تو زنگ تفریحها تنهام بیاد پیشم…
با هم حرف بزنیم…
اینا هیشکدومشون اصن به حرف من گوش نمیکنن…حرف من اصن براشون مهم نیس…
هی امروز به ملیکا میگم: دیر بریم سر ِ صف که ما رو نفرستن نفر ِ اول ِ صف!( دیگه نمیتونم شیطونی کنم!
)
بعدش به من میگه: بابا خوب الان خانومه میاد دعوا میکنه…
من:بابا اینا زنگ رو که میزنن ده دقیقه بعد میان…
ملیکا:پرستو بریم دیگه…اااااااااااه!
سر صف:
مامور صف: ملیکا تو برو جلوی صف! پرستو تو پشتش وایسا!
من:ببین نمیشه که اون کوتوله ها رو میندازی عقب بعد ما رو میندازی جلو…این برنامه هر روز ماست نمیشه که… ملیکا دیدی؟
ملیکا:خوب حالا!
من:من کاری ندارم وسطای صبحگاه میرم عقب
ملیکا:بـــــــــــــاشه!
امروزم تازه کلی به من میگه تو خیلی غرغرویی!
من:تو خیلی مسخره و بی خیالی!
خلاصه اعصاب مصاب نذاشتن واسه ما!
شیطونه میگه بندازمش رو زمین انقد کتکش بزنم که بچسبه به زمین! عوضی (خیلی عذر میخوام!) فک میکنه من عرزه ندارم…یه روز که بهش نشون دادم میفهمه!اوهوم!
پ.ن:من خیلی عذر میخوام که شاید اعصاب شما رو هم بهم ریختم!راستش میخواستم تو این پست از جمله هایی که موقع تشویق تیم هامون میگیم،بگم؛که دیگه گفتم ولش کن…خصوصاً چون اعصاب هم نداشتم دیگه یکم خودمو خالی کردم!
پ.ن:من هر کار میکنم نمیتونم هیچ عکسی تو پستهام بذارم…شما این مشکل رو دارین؟ اگر ندارین هم یکم راهنمایی کنین! کلاً مشکل اینه که وقتی میزنم که تو نوشته ام بذارتش یهو پنجره ای که برای افزودن تصویر باز شده سفید میشه،بعدشم هر چقدر صبر کنی بسته نمیشه و اگر هم ببندیش میبینی که هیچ عکسی تو تصویرت نیس.
پ.ن:لبخند زدن و شاد بودن فعلاً در توانم نیس! اینا هم هیشکدوم سختگیری و منفی بافی و اینا نیس،اتفاقایی که داره میفته و واقعیته و احساس میکنم بزرگترین مشکل در این مشکلاتم خودم هستم…
پ.ن:دوشیزه شین عزیز!ممنون از راهنماییت!چون اگر یه کپی از این پستم نمیگرفتم الان کاملاً از بین رفته بود!
2009/10/24
نمیشه که نمیشه!
انگار قسمت نیس من این گزارش قیشنگم(!) رو بذارما! (اسمایلی عصبی!)
دقیقاً سومین بار بود که نوشتمش و عکساشو هم گذاشتم اما وقتی میزنم ذخیره ی پیش نویس یهو همه چی از این رو به اون رو میشه…
خلاصه که بی خیالش شدم !
پ.ن: تمام بدنم درد میکنه…امروز خودمونو رو تکه تکه کردیم برای تیم والیبال کلاسمون!تمام دستهام از بس کوبیدم رو این سطل آشغالها قرمز قرمزه!
پ.ن:به هدف والای خود در این مدت رسیدیم!همچین خوشحال شدیم کمی!
پ.ن:تغییراتی دادیم برای بیشتر ماندن!هر چند میدانیم این وبلاگ،وبلاگ بشو نیس!
پ.ن:خداوندا! معلمها خصوصاً دبیرهای ریاضی فرزانگان را شفا بخش و کرمها و مرضهای وجودشان را پاک ساز!
2009/10/06
شاید آخری با یه بازی!
راستش تو این مدتی که هیچ پستی نذاشته بودم فک کنم سه بار شد که پستم رو نوشتم ولی از گذاشتنش منصرف شدم…
امکان داره این آخرین پستم تو این وبلاگ باشه…میبندمش… راستش هدفم این بود که دوستای زیاد پیدا کنم، یکم تجربه کسب کنم(مدیریتای مختلف…فیـــــــــــد!
) به هدفم رسیدم…یکم!
نمیخوام وبلاگم یه ساله بشه…ارزشی نداره که یه ساله بشه…فقط یه جا رو اشغال کرده…
میخوام یه بک اپ بگیرم حذفش کنم…
من تصمیمو گرفتم؛(البته هنوزم یکم مردد هستم! اما به احتمال زیاد حذفش میکنم…) دیگه به این سادگیا منصرف نمیشم… تازشم! من بهتون همیشه سر میزنم و میتونین تو اون وبلاگم پیدام کنین…
میدونم شاید بلاگفا به وردپرس نرسه،اما اینجا نوشتن واسه من نیس…
نمیدونم چه جوری بگم…بیخیال…
به عنوان آخرین پست خواسم یه بازی راه بندازم تا سوالی رو که مدتهاست داره تو ذهنم شنا میکنه رو جواب بدین…
اگــــــــر دوازده سالــــــــــه بودیــــــــــــن چیکــــــــــــــــــــــار میکــــــــــردین؟
من یه بار طعم بازی راه انداختن با یک پاسخ رو چشیدم!
ولی خواهش میکنم جواب سوالمو بدین… میخوام دقیقاً بدونم چه جوری از این سنتون لذت میبردین؛ چون خیلیا( اکثریت!) حسرت میخورن… میخوام من حسرت نخورم…میخوام قدرشو بدونم…
فقط بگین خودتون اگه دوازده ساله بشین ( فرض محال!!!
) چیکارا میکنین؟درس میخونین؟ بازی میکنین؟
دعوتیایی که اگه بازی نکنن حسابی دلخور میشم(گرچه مهم نیس!):
مسعود(+)،پژمان،آروین (به دلایلی برای مدتی از نت رفته)،گجمو (18 سالگی رو بیشتر دوس دارن)،نازنازی،مسعودخازنی،دکترکوچه باغ!،پرنیان،مانیا،ارمغان (بدترین خاطرات را در دوزاده سالگی داره)،الهام(+)،دوشیزه شین(+)،یاسرکمالی نژاد،سوما(+)،آزاده(+)،سیروس،سروش،عموهوشنگ (علاقه ای به برگشتن به 12 سالگی نداره).
اسمای بالا به ترتیب از بالا به پایین لینکام،کسایی بودن که ممکنه منو قابل بدونن و بازی کنن…
دوستان خواهشاً هر کسی بازی میکنه دوستای دیگش رو که من نمیشناسم رو هم دعوت کنه…ممنون میشم!
بازی کردن هر کسی که دعوت نشده آزاده…خیلی خوشحال میشم اگه بازی کنین… : )
راسی ممکنه تا دو-سه هفته دیگه هم وبلاگمو ببینین چون میخوام همه بازی کنن
خدانگهدار همگی!
فردا نوشت: نمردیم و نام بلاگمان را در پونزدهم مهر(ساعتای حدوداً 20:30) در رتبه ی 5 لیست بلاگهایی که بیشترین رشد رو داشتن دیدیم!


