08.03.09
از زبان یک اِوینی…
از زبان یک اوینی:
هیجده تیر بود ما هم از روی کنجکاوی گفتیم بریم ببینیم چه خبره…
دوستم یه موتور آورد(که به نظر خودم این موتور سوار شدنشون بعضی از برادران رو تحریک میکنه) رفتیم و توی انقلاب، داخل یه خیابونی که اصلا خبری از تظاهرات نبود جلوی یه داروخونه وایسادیم…
به دلیل گرد و غبار هوای اون موقع دو عدد ماسک خریدیم که از قضا سبز بودند…
همین طور داشتیم راه میرفتیم توی اون خیابون،که یهو یه برادر از پشت گفت:«اقا وایسید» دوستم بهشون گفت:«با مایین؟» و دیگه با کتک بردنمون یه جایی…
اول خواستیم مقاومت کنیم تا ولمون کنن و ما در بریم…اما دیدیم هر چقدر مقاومت میکردیم بیشتر کتک میخوردیم. در نتیجه مقاومت نکردیم. اونا چشمای ما رو بستن و شب ما رو جایی نگه داشتن که به دلیل بسته بودن چشمامون نمیتونستیم ببینیم کجاییم…
یکی از برادران بهم گفت:«جرم دوستت سنگین تره»منم گفتم :«چرا؟» گفت:«چون روی لباسش یه عدد مارک سبز وجود داره!»(ببینید این نظام چقدر ضعف داره که با دیدن یه مارک سبز رنگش میپره!) خلاصه صبح که شد ما رو بردن اوین…
اونجا هم چشمامونو تا یه مدت کوتاه بستن…اما دیگه خبری از کتک نشد…
ما رو بردن تو نمازخانه ی اوین…اونجا همه نشسته بودن…اما بعد از بازجویی اول دسته دسته شدیم و چند نفر چند نفر توی سلولهایی رفتیم…
اونجا اگه پول همراهمون بود میتونستیم از بوفه اش یه چیز بخریم بخوریم و از بیرون غذا سفارش بدیم!
البته کسانی هم که پولی نداشتن بقیه ی دوستان بهشون قرض میدادن…چون همه ی ما یه هدف داریم…
خلاصه با یکی از سربازها هماهنگ کردیم که وقتی هیشکی نبود بیاییم به خانواده هامون تلفن بزنیم…
اونم یه جوری واسه ما ردیف کرد.
هر بازپرس ،بازجویی شش-هفت نفر رو به عهده داشت…بازجویی هامون 4-5 ساعت طول میکشید!در طول این مدت میاوردن وعده ی غذایی اون موقع رو میدادن…مثلا ناهار یا شام یا صبحونه…
بازپرس برای هر نفر سوالاتی رو مینوشت و منتظر میشد تا جوابشو براش بنویسه.
من به تمام سوالات صادقانه جواب میدادم.نمیخواستم بیشتر از این موندگار بشم.
ازم پرسیدن:«شما مهمان خارجی دارین؟» من گفتم:«نه…ولی برادرم هر چندوقت یه بار برای مأموریت میره لبنان» گفت:«چه مأموریتی؟»و من تا خواستم بگم خودش گفت:«بازسازی؟»منم گفتم :«بله بازسازی»
از اون موقع که اینو گفتم رفتارشون 180 درجه فرق کرد!(بهتر شد)
از اون موقع که گرفته بودنمون به خاطر خط قشنگم سعی میکردم تو کارها کمکشون کنم تا به نفعم باشه…
خانواده ی اوینی:
هر روز در دادگاه انقلاب حضور داشتیم تا ببینیم بالاخره اسم این میاد تا پرونده اش بره زیر دست قاضی یا نه؟
تا تونستیم به فک و فامیل و دوست و آشنا رو انداختیم و اونا هم تا میتونستن کمک کردن اما کاری از دستشون بر نمیومد…
عید مبعث شد و این پسر ما آزاد نشد…
خلاصه در روز اول مرداد که پنج شنبه بوده و این خانواده هم به خاطر اینکه 5 شنبه بوده امیدی به آزادیش نداشتن صبح با اینا تماسی برقرار میشه که میگه:«من از دادگاه انقلاب تماس میگیرم؛حاج خانوم یه وصیغه بیارین ساعت هفت شب،تا پسرتونو آزاد کنیم…»
اینا هم هفت شب وصیغه میبرن اونجا و ساعت ده و بیست دقیقه ی شب بالاخره پسر آزاد میشه…
اما بخونید از روحیه ی این پسر:
خیلی خیلی افسره،از قرص های ضداضطراب و آرام بخش استفاده میکنه،بسی کم حرف،و از این قبیل رفتارها…
مادر زندانی:«چرا با جوان مردم اینجوری میکنن؟اینکه اصلا اهل تظاهرات رفتن نیست که الکی گرفتنش و روحیه اش رو خراب کردن…»
این زندانی میگفت واسه کسایی که تو اوین برای جرم خاصی زندانی هستن،تحمل اوین چیز سختی نیست…چون استخر داره،کتابخونه داره،مجتمع آموزشی داره…اما ماهایی که موقتاً دستگیر شدیم اجازه ی استفاده ازاین امکانات رو نداریم.
الان در حال حاضر اوضاع امتحانای دانشگاه ایشون بهم ریخته…چون وسط امتحاناش گرفتنش…فعلاً هم ممنوع الخروجه و اینکه میخواست بره سوئد واسه ارشد هم بهم ریخت…
تازه از سربازی معاف شده بود!بعدش بردنش زندان…بازجوئه بهشون میگفته:«کی شما ها رو از کف خیابون جمع کرده آورده اینجا؟حیف ِوقت ِمن که داره سر شماها هدَر میشه…»
پ.ن:به زندانیهای کهریزک به جای غذا کتک میدن بخورن…جوری که وقتی میان بیرون عین جنازه میمونن…
پ.ن:هنوز هم در گذاشتن این پست مردد هستم…
پ.ن:این زندانی از بستگان من هست…بستگان فوق العاده نزدیک…تو پستهای قبل گفتم چه نسبتی باهام داره.. شایدم نگفتم!
پ.ن:امروز رای به اصطلاح ملت رو تنفیذ کردن و اون اس ام اس که میگفت:
« احمدی نژاد:دیشب خواب دیدم یه گاو لاغر اومد و هفتاد میلیون خر را خورد. یوزارسیف:یکبار دیگه رییس جمهور میشوی!» به حقیقت پیوست…متأسفانه…


سوما گفت,
2009/08/03 در 15:47
واقعا تاسف برانگیزه خیلی ناراحت شدم الکی الکی جوون مردمو میگیرن این همه مدت نگه ش میدارن که تازه الانم کارش به آرام بخش بکشه!

امیداورم همشون سوسک شن!الهی…..
ایشالله که این فامیلتون خیلی زود مثه قبل خوب و شاد بگو و بخند بشه!
————————————–
بیچاره اصن عوض شده…بچه ی پاکی بود که تازه از سربازی معاف شده بود!بعدش بردنش زندان…بازجوئه بهشون میگفته:«کی شما ها رو از کف خیابون جمع کرده آورده اینجا؟حیف وقت من که داره سر شماها هدَر میشه…» اصلا توجه نمیکنن کی رو میگیرن ، کی رو میبرن…
امیدوارم…الان یکم بهتر شده…
خوش اومدی
سروش گفت,
2009/08/03 در 20:05
همممم… عجیب روزگاریست
———————————
به هیشکی هم رحم نمیکنه…
خوش اومدی
افرا گفت,
2009/08/04 در 07:06
خیلی ناراحت شدم…


منم جای تو بودم مردد میشدم تو گذاشتنش…
خوب اینا که چیزی سرشون نمیشه…
هر چی دستشون میفته ف.ی.ل.ت.ر میکنن!
—————————————-
ممنون از اینکه درکم میکنی افرا جونم…
میگم من دو ساعته منتظر توئم تو مسنجر!کجایی پس؟
اره…همش قیلطر میشه…اما من بدتر از اینی که نوشتم رو هم جای دیگه دیدم…واسه همین گذاشتمش!
خوش اومدی
مسعود گفت,
2009/08/04 در 07:10
باز رفتار خوبی باهاش داشتن. این فشاری هم بهش اومده به خاطر این بوده که تا حالا رنگ این چنین محیط هایی رو ندیده بوده.

انشاالله که زودتر از این حالت افسردگی درمیاد چون امکانش هم هست که به روحیه سابق برگرده
—————————–
آره بابا!رفتارشون بهتر از اون کهریزکیا بوده…
اره…بیچاره تازه از سربازی معاف شده بود بردنش زندان!
آره بهتره…الان نسبت به اون روزی که تازه آزادش کرده بودن خیلی عوض شده و بهتره…
ممنونم از اینکه اومدی و منو درک میکنی…
خوش اومدی
کوچه باغ گفت,
2009/08/04 در 11:53
واقعا ناراحت کننده است…
——————————-
اوهوم…چه کنیم…
خوش اومدی
A.v.N گفت,
2009/08/04 در 14:25
سلام پرستو . ..

اگر بخاطر یک ماسک آدم رو زندان می برن
حتما اگر یک لباس سبز تنش بود 10 سال زندان براش می بریدند
اگر یک لباس و شلوار سبز داشت حبس ابد
و اگر به جز اینکه لباساش سبز باشه صورتش هم سبزه بود اعدام می کردند.
——————————–
سلام آروین جان…
جای تأسف داره…یه نظام چقدر میتونه ضعف داشته باشه…چقدر؟
خوش اومدی
علی گفت,
2009/08/04 در 16:43
سلام

کاملا اتفاقی وبلاگ صحبت رو تو نت پیدا کردم و کاملا اتفاقی کامنت تو رو اونجا خوندم
خیلی خوب نوشتی فقط وقتی از روی یه فرد به نقل قول یه فرد دیگه سوییچ می کردی من هنوز تو بعد حرفای نفر قبلی بودم :دی
تصویری خیلی بدتر در ذهنم نسبت به اوین داشتم امیدوارم تمام حرفایی که دوستان بیان کردن و تو نوشتی واقعیت باشه
———————————-
سلام دوست عزیز.
بعضی جاهاشو که میخواستم بپرم برم از یه نفر دیگه نقل قول کنم،گفتم…بعضی جاهاشم که حرفای خودم بود…
میدونی…پول که بهم نمیدن…اینا همه حرفای فامیلمونه…که شاید میترسه بیاد و توی نت اینا رو بیان کنه…(مثه خودم که هنوزم میترسم!)
ممنون که سر زدی…پس کاملاً خدایی شده که اومدی وبلاگ من!
خوش اومدی
علی گفت,
2009/08/04 در 16:55
امیدوارم بازم توفیقش بدست بیاد

خوب مشترک فیدم شو دیگه!که توفیق اجباری بشه! 

از اینکه جواب کامنتها رو هم میدی خوشم میاد
—————————–
منم امیدوارم!
خواهش میکنم!
خوش اومدی
علی گفت,
2009/08/04 در 18:40
فید واسه چی؟ خوب به وبت سر میزنم دیگه



مگه می خواد فیلتر بشه که مشترک فیدت شم؟
راستی تو با مسنجر هم کار می کنی؟
——————————-
نه خوب…همینجوری گفتم!
اوهوم…در ضمن اگه میشه اینجا رو شبیه چتروم خصوصی نکنید!
خوش اومدی
آزاده گفت,
2009/08/05 در 06:04
سلام


واقعا تاسف باره که آینده جوون ها رو الکی الکی خراب میکنن
امیدوارم مشکل دانشگاه آشناتون زود حل بشه و ممنوع الخروج بودنش هم همین طور
فکر کنم تو این اوضاع باید زیاد دور و برش باشین مخصوصا که میگی خیلی هم فامیل نزدیکه
———————————-
سلام آزاده جان.
چه میشه کرد…هیچ کدومشون متوجه نیستن که دارن چیکار میکنن…
من هم امیدوارم…ممنون که درک میکنی…
عمویم هست!
خیلی دورش هستیم…اما خوب به نظرم بعضی موقعها هم نیاز داره یه ذره تنها باشه…چون همش داره جلومون ظاهرشو حفظ میکنه…خسته میشه…
خوش اومدی
آزاده گفت,
2009/08/05 در 06:06
با اجازه لینکت رو گذاشتم عزیز
—————————-
ممنون…اجازه نمیخواد…منم لینکت کردم!
خوش اومدی
پرنیان گفت,
2009/08/06 در 08:17
سلااااااااااااااام جیگر پرستوی گلللممممم خوفی عزیزم.به خدا سرم شلوغ بود اصلاً نت نیومده بودم. ببخشید.
این ورا؟
ولی از این به بعد هر چند وقت یه بار سری به منم بزن دیگه! 
)
مرسی که بهم سر میزنی.
دخمل حرف س ی ا س ی از خودت در وکردی؟ خطر داره ها. میان میگیرن میبرنت دیگه بیا و پرستوی خوشگلی مثل تو پیدا کن. مگه اصلاًغیر از تو توی دنیا پرستوی عسلیه دیگه ای هم وجود داره>!!!
بوسسسسسسسسس
—————————————-
ســـــــــــــــــــــــــلام پرنیان خانومی خودم!
خوفم…شما چطوری؟نیستی؟
خواهش!ما اینجا نشستیم واسه بخشیدن!
لطف داری!(اسمایلی آب شدن!
بــــــــــــــــــــــــــــــوس!قربونت!
خوش اومدی
افرا گفت,
2009/08/06 در 10:34
تو ترافیک گیر کردم آجی…

آره به نسبت زندانی های دیگه خیلی خیلی خوب رفتار کردن…
شانس آورده…
چه میدونم والا….این روزا همه چی قاتی پاتی شده…
فهلا!
——————————–
اشکال نداره!الآن ترافیک باز میشه!
اوهوم…
خوش اومدی
افرا گفت,
2009/08/06 در 10:39
راسی آجی یه ریزه مبتدیم(در رابطه با ورد پرس)…
میشه بگی چجوری میشه مشترک فیدت شد…؟…
————————————-
ببین این کلاً راجع به وردپرس نیست…تو بلاگفا و جاهای دیگه هم(مثه وبلاگ خودم تو بلاگفا) من RSS دیدم…
ببین این کنار وبلاگم که نوشتم «مشترک فید پرستوی سیاه شوید!» خوب؟
روی آیکون زیرش کلیک کن…همون تابلوئه که دورش فسفری هست…
صفحه ی جدیدی باز میشه(این صفحه)
توی این صفحه همین بالا،روی کلید Subscribe کلیک کن…
الان شما مشترک فیدم شدی…
خوش اومدی
Armaghan گفت,
2009/08/07 در 00:01
Manam mikhastan bebaran chera?chon yeki az in parche sabza ro bande kifam monde bod na mizashtan ray bedam na mizashtan beram dg bade koli harf goft boro 2khtar be ehterame madaret ke zane ba shakhsiatie azat migzaram ama hame midonestan vase jamiate doram bod bikhialam shodan
——————————–
ولی مواظب باش دختر…کار دست خودتو و خانواده ات میدیا…این تابستون کوفتت میشه…
این یکی به خیر گذاشت ولی بپا که دیگه تو همچین موقعیتهایی قرار نگیری… اینا نمیفهمن کی رو میگیرن کی رو میبرن،به چه دلیلی میبرن؟هیچی معلوم نیس… الکی الکی انگار کشک آش خالشونه!همینجوری ور میدارن میبرنت جاهایی بدتر از اوین!
خوش اومدی
امین هاشمی گفت,
2009/08/07 در 05:53
فعلا که اوضاع ایران شیر تو خره

ولی واقعاً دیگه سگ صاحابشو نمیشناسه… معلوم نیس کی به کیه…فقط باید هر کسی مراقب خودش باشه که به دلیل هیچ و پوچ نبرنش واسه اعدام و کتک خوردن…
و ترجیحا ادم موقع راه رفتن هم باید حواسش باشه که سر از اوین یا موارد مشابه در نیاره و ترجیحا پیاده روزی و موتورسواری را بیخیال بشه گور بابای آلودگی هوا جون عزیز تره با ماشین بره
——————————-
وحشتناک تر از این اوضاعه!
باید حواست باش سرتو تو خیابون نزنن!ماسک پیشکش!
از جون عزیزتر تابستونه که کوفت میشه!!!
خوش اومدی
دقت هاي يك جغد! گفت,
2009/08/07 در 14:46
و بعد از همه اين كارها جناب الف.ن تشريف بردند مجلس و سوگند به تقلب ياد كردند
———————————
سوگند یاد کردن بخوره تو سرش…
خوش اومدی
tahsil گفت,
2009/08/08 در 17:29
از این ا.ن پررو تر ندیدم
——————————–
و با اعتماد به نفس تر!
خوش اومدی
arvin گفت,
2009/08/09 در 00:56
سلام سلام
خوبي؟
چي خبرا
يك اتفاق افتاده وبم
بدو بيا
باي
—————————–
ســــــلام!
خوبم…تو خوبی؟
هیش خفری نیس!
اومــــــــــــدم!
خوش اومدی
آری گوگولی گفت,
2009/08/09 در 05:46
میسی پرستو خیلی قشنگ بود
راستی من وبلاگ دیگم آپه
یه سر بزن
———————————
پستم قشنگ بود یا دردآور؟میخونی من چی مینویسم یا فقط الکی کامنت میذاری؟
خوش اومدی
bahareman گفت,
2009/08/09 در 12:54
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پرستو جونم خوبی؟



تو این هاگیر واگیر کار و زندگی یهو حوصله م سر رفت گفتم بیام ببینم بچه ها در چه حالین…خوبی؟؟!!
الهی خیلی ناراحت شدم…دیگه به این مملکت ما امیدی نیستش که…
قربونت برم کوشمولو جان بازم میام…!!!!!
————————————–
ســـــــــــــــــــــــــــلام الی خانوم!بابا دلمون تنگ شد برات دختر!
خوبی تو؟من که زنده ام!
بهترین راه:مهاجرت…
ممنون که اومدی…بابا کوشمولو جونت نمیبینتت دق میکنه هاااااااااا!
خوش اومدی
ارمغان گفت,
2009/08/11 در 23:30
اره خدایی خیلی ترسیده بودم.اپ کردم نگاه بنداز.
———————————–
اومـــــــــــــــــدم!
خوش اومدی
آری گوگولی گفت,
2009/08/13 در 19:58
پرستو منظورم این بود که کارت قشنگ بود
این که واقعیات جامعه رو میگی
منم تو خیابون داشتم با تیشرت سبز راه میرفتم یه پلیس بهم گیر داد
—————————-
مرسی!
بپا نگیرنت…
خوش اومدی