11.18.09

در این چن وخته!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در ساعت 13:24 با پرستو

در این چن وخته نه نوشتنم میاد و نه کامنت گذاشتنم!

یعنی هر چی فک میکنم میبینم حرف خاصی برای کامنت یا نوشتن نیس…

فردا از طرف مدرسه ، ثبت نام کردم که منو با یه گروه دیگه از بچه ها ببرن انجمن همراه!

یعنی کلاً ما میشیم انجمن همراهی! و جایی که ما رو میبرن میشه مدارس محروم و اینا!

کاشکی از دبیرستان هم بیان دوستامو ببینم.

در هر حال نسبت به فردا هیچ احساس خاصی ندارم!کارام کلی میخواد عقب بمونه ، ولی عوضش حرف زدن با بچه هایی که مثه خودم نیسن و دیدن نقاشی ها و انشاهاشون برام جالب تره…

فک کنم میدونید که من هیچ وقت کلاسای 5شنبه ثبت نام نمیکنم و همیشه 5شنبه ها در خانه به انجام تکالیف میپردازم؟ هوم؟

راسی در این چن وخته بسیار بسیار از جمع دوستان دور شده ایم و به گوشه ای پناه برده ایم و در افکار خود غرق شده ایم! در یه کلمه ، دپرس!

گاهی هم دلمان میگیرد میزنیم زیر گریه!

خانه مان هم در طی یه ماه آینده تغییر خواهد کرد… این خودش یکی از عوامل دلتنگی ماست! نه برای این خانه ی قبلی ، بلکه برای جدا شدن از دوستان همسرویسی…

در ضمن در این چن وخته بسی به قول دوستان زبل شده ایم و گوشی مان را به مدرسه میبریم!خیلی کیف میدهد! البته اگر این آنتن های کلاس بفهمن معاون گرامی گوشی را میگیرد و دیگر به ما نمیدهد…و آن موقع کلی پشیمان میشویم…

ولی فعلاً عشق و حال است!

در ضمن نمیدانم چرا در همین چن وخته هی نمره هایمان گند میخورد و کلی منفی میگیریم… تا پارسال سابقه نداشته ایم!؟! :|

در همین چن وخته هم کلی روی اعصاب میباشیم و دور از جانتان همانند سگ شده ایم و تمام مدت با عالم و آدم دعوا میکنیم!

در ضمن باز هم در همین چن وخته گذر زمان را نمیفهمیم و همه چیز در حالی اتفاق میفتد که انگار خوابیم!!

پ.ن:در این چن وخته کلاً اتفاقات زیادی افتاده! :)

پ.ن: همانند این دختر ما نیز به این نکته رسیدیم که نیست گه کار،بسی خسته ایم!

11.11.09

چهارشنبه های کوفتی!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در ساعت 13:24 با پرستو

265_1

واقعاً خیلی مسخره اس که آخرین روز هفته،در آخرین زنگ ریاضی داشته باشی! اونم با یه معلمی که تا زنگ چهارم نیومده و حالا شارژ شارژ اومده سر کلاس!

هی هم میگه:چرا اینقد شل هستید!بلند جواب بدید!

بعدشم زحمت نمیکشه تمرینا رو حل کنه،ما بدبختا باید بشینیم دونه دونه چک کنیم با همه ببینیم درسته یا نه… سر یکی از تمرینا واقعاً سگ شده بودم!(دور از جونتون!) یهو داشتم میزدم زیر گریه!آخه سرم از درد داشت منفجر میشد…خسته و کوفته هم بودم.به معنای واقعی داشتم میمردم!ولی آخه شانس نداریم که…

زنگ قبلش هم آخرای زنگ جیم زدم!دومین جیم من بود و حالا کلی جرئت دارم واسه یه جیم ِ گنده! :دییی

آخه اینقد خسته بودما…سرزنگ داشت خوابم میبرد هی به زور چشامو باز نگه میداشتم!

زنگ قبلش ادبیات داشتیم که من خوابیده بودم!

زنگ قبل از ادبیات هم ریاضی داشتیم که هنوز نیومده بود(نمیدونم چرا) بعدش کلی بچه ها زر زر های مفت کردن راجع به کارسوق سازمانها…(بعداً توضیح میدم راجع بهش،الان اصن حال ندارم!)

ولی من گرفتم رو میزمون دراز کشیدم!

زنگ اول هم دینی داشتیم که من داشتم ریاضی حل میکردم نفهمیدم چیا گف…

کلاً اصن تو کلاس نیسم این چندوقته!شاید تو کلاس بغلی هستم!نمیدونم! :)

کلی هم سرویسمون دیر کرد بعدش من نشستم روی چمنای بلواره، یکم چشامو بستم…اصن تا حالا اینقد خسته نبودم!

الان باورتون نمیشه چشام داره میره…!

پ.ن:اینو نوشتم که مطلبام دیر به دیر نشه!وگرنه چیز خاصی نبود!

پ.ن:کلاً نمیدونم دلیل خستگیم چی بود…دیشب زود خوابیدم،صبح هم مثه همیشه پا شدم!نمیدونم!البته یه دلیلش میتونه این باشه که دیشب نوبت دندون پزشکی داشتم خیلی تو راه خسته شدم… اصن صبحها که پا میشم احساس میکنم به دو سه ساعت دیگه هم خواب نیاز دارم!اصن از خواب سیر نمیشم وقتی بلند میشم…آخه شما فکرشو بکنید،هنوز هوا تاریکه من باید بایستم واسه سرویس یعنی من دقیقاً ساعت 5:30 بیدارم… یه دلیل دیگشم شاید اینه که چهارشنبه ها و دوشنبه ها تا ساعت 15:30 مدرسه ایم…

پ.ن:خیلی از دوستان اصن منو یادشون رفته!نمیدونم البته،شاید فکر میکنن من وبلاگمو بستم!

11.04.09

سه تا چیز ِ جیــــــــــز!

نوشته شده در همین دور و برا tagged , , , در ساعت 13:31 با پرستو

411

از سه تا چیز خیلی بدم میاد:

اول اینکه بری تو مهمونی و ازت کلی کار بکشن(بیگاری!)…به طور مثال اون روز رفتیم خونه ی مادر بزرگم بعد هی این بابام میگه پرستو فلان چیزو بیار…فلان چیزو تعارف کن!

آخه یکی نیس بگه من اصن تو خونه ی خودمون یه عدد لیوان به غیر از استفاده ی خودم از آب ، جابه جا میکنم که حالا تو خونه ی دیگران هی میکشین منو کنار کابینت؟

نمیدونم از قیافه ی من موقع انجام دادن این کارا معلوم میشه که دارم با اکراه این کارو انجام میدم یا نه…؟؟؟

اون روزم  با کل خانواده اتمام حجت کردم که اگه قرار بر این باشه که تو خونه ی فامیلا هی از من سوءاستفاده کنید من اصن مهمونی نمیام!

دومین چیزی که خیلی ازش بدم میاد مسخره کردنه…من از این مورد بیشتر ازدو مورد دیگه بدم میاد! مثلاً امروز داریم والیبال بازی میکنیم تو مدرسه ؛ بعدش دختره بهم توپ رو پرت میکنه دو سه متر بالاتر از قد خودم! بعد میگه پرستو بزن دیگه تو چقد ناز میکنی!!! گفتم: «ببین بفهم چی میگی!میزنی بالای من ، من قدم نمیرسه بزنم…»

دختره کلاً امسال فک میکنه از دماغ فیل افتاده.فقط بلده اینجوری با همه حرف بزنه که من حالم بهم میخوره! (شیطونه میگه بزنم لهش کنما! ریزه میزه هم هست قشنگ میتونم لهش کنم! :) )

و سومین چیزی که خیلی خیلی ازش بدم میاد اینه که یه نفر هی به یه چیزت گیر بده! اونوخته که من جوش میارم! آخه واقعاً خیلی مزخرفه که مامانت هرروز یه چیز چرت رو بهت یادآوری کنه!یا بگه بازم که این کارو نکردی! یا اینکه مثلاً اگه یه روز در میون بخوای بری حمام ، سر ِ اون روز هی بهت یادآوری کنه! یا حتی هر روز بگه چرا روپوشت بازم خاکیه؟ چن بار در تاریخ ثبت شده که بنده به همین دلیل آمپرم زده بالا! آخه واقعاً اعصاب خرد کنه…

پ.ن: اول فقط یه مورد مدّ نظرم بود…بعد شد دو تا!بعدم کردمش سه تا ولی سومی رو یادم رفت! ولی یکم که گذشت یادم اومد!

پ.ن: ما رو کشتن با این ریاضی!دیگه حالم داره از هر چی ریاضیه بهم میخوره…فقط یه جاهایی از ریاضی خوشم میاد که هیچکسی یه درسی رو نمیفهمه ولی من میفهمم!( که به ندرت پیش میاد!)

پ.ن:این عکس هیچ ربطی به مطلب نداره!زیاد فکر نکنید!همینجوری خوشم اومد گذاشتمش!

پ.ن:در سیزده آبان هشتاد و هشت هیچ اتفاق خاصی در رابطه با مسائل سیاسی در مدرسه مان رخ نداد به غیر از:

1-دستبند های سبز!    2-نوشتن اسم و یا فامیل ِ موسوی بر در و دیوار و حتی پله و چرخ ِ  یکی از سرویسها!

برنامه ی مختصری هم داشتیم و طی این برنامه همین آقاهه که توی آهنگ تندرستی ورزش میکنه رو آورده بودن و کلی ما رو خسته کرد و فهمیدیم که چشممان باید روشن گردد زیرا معلم ورزشمان که یه خانم است با ایشان دوست بوده اند قبلاً!!!! در ضمن این آقاهه یکی از این آهنگهای بندری اش را نیز آورده بود! ولی فهمیدیم که اینقدر پول ندارد که برود و یه عدد زیرپیرهن برای خویش بخرد! زیرا هنگام ورزش هی این سویشرتش بالا میرفت و شکمش معلوم میشد! :) و بهدش هم به ما یه دفترچه یادداشت زیبا که خود ِ مدرسه سفارش داده بود برامون ، بهمون دادن!

پ.ن:عدد پیچ رنکمان یه دانه آمد پایین…(البته به خودم خیلی وخته که گفتم واسه آمار و اینا ننویسم،واسه تخلیه ی خودم بنویسم!)

برگه بعد