11.04.09
سه تا چیز ِ جیــــــــــز!
از سه تا چیز خیلی بدم میاد:
اول اینکه بری تو مهمونی و ازت کلی کار بکشن(بیگاری!)…به طور مثال اون روز رفتیم خونه ی مادر بزرگم بعد هی این بابام میگه پرستو فلان چیزو بیار…فلان چیزو تعارف کن!
آخه یکی نیس بگه من اصن تو خونه ی خودمون یه عدد لیوان به غیر از استفاده ی خودم از آب ، جابه جا میکنم که حالا تو خونه ی دیگران هی میکشین منو کنار کابینت؟
نمیدونم از قیافه ی من موقع انجام دادن این کارا معلوم میشه که دارم با اکراه این کارو انجام میدم یا نه…؟؟؟
اون روزم با کل خانواده اتمام حجت کردم که اگه قرار بر این باشه که تو خونه ی فامیلا هی از من سوءاستفاده کنید من اصن مهمونی نمیام!
دومین چیزی که خیلی ازش بدم میاد مسخره کردنه…من از این مورد بیشتر ازدو مورد دیگه بدم میاد! مثلاً امروز داریم والیبال بازی میکنیم تو مدرسه ؛ بعدش دختره بهم توپ رو پرت میکنه دو سه متر بالاتر از قد خودم! بعد میگه پرستو بزن دیگه تو چقد ناز میکنی!!! گفتم: «ببین بفهم چی میگی!میزنی بالای من ، من قدم نمیرسه بزنم…»
دختره کلاً امسال فک میکنه از دماغ فیل افتاده.فقط بلده اینجوری با همه حرف بزنه که من حالم بهم میخوره! (شیطونه میگه بزنم لهش کنما! ریزه میزه هم هست قشنگ میتونم لهش کنم!
)
و سومین چیزی که خیلی خیلی ازش بدم میاد اینه که یه نفر هی به یه چیزت گیر بده! اونوخته که من جوش میارم! آخه واقعاً خیلی مزخرفه که مامانت هرروز یه چیز چرت رو بهت یادآوری کنه!یا بگه بازم که این کارو نکردی! یا اینکه مثلاً اگه یه روز در میون بخوای بری حمام ، سر ِ اون روز هی بهت یادآوری کنه! یا حتی هر روز بگه چرا روپوشت بازم خاکیه؟ چن بار در تاریخ ثبت شده که بنده به همین دلیل آمپرم زده بالا! آخه واقعاً اعصاب خرد کنه…
پ.ن: اول فقط یه مورد مدّ نظرم بود…بعد شد دو تا!بعدم کردمش سه تا ولی سومی رو یادم رفت! ولی یکم که گذشت یادم اومد!
پ.ن: ما رو کشتن با این ریاضی!دیگه حالم داره از هر چی ریاضیه بهم میخوره…فقط یه جاهایی از ریاضی خوشم میاد که هیچکسی یه درسی رو نمیفهمه ولی من میفهمم!( که به ندرت پیش میاد!)
پ.ن:این عکس هیچ ربطی به مطلب نداره!زیاد فکر نکنید!همینجوری خوشم اومد گذاشتمش!
پ.ن:در سیزده آبان هشتاد و هشت هیچ اتفاق خاصی در رابطه با مسائل سیاسی در مدرسه مان رخ نداد به غیر از:
1-دستبند های سبز! 2-نوشتن اسم و یا فامیل ِ موسوی بر در و دیوار و حتی پله و چرخ ِ یکی از سرویسها!
برنامه ی مختصری هم داشتیم و طی این برنامه همین آقاهه که توی آهنگ تندرستی ورزش میکنه رو آورده بودن و کلی ما رو خسته کرد و فهمیدیم که چشممان باید روشن گردد زیرا معلم ورزشمان که یه خانم است با ایشان دوست بوده اند قبلاً!!!! در ضمن این آقاهه یکی از این آهنگهای بندری اش را نیز آورده بود! ولی فهمیدیم که اینقدر پول ندارد که برود و یه عدد زیرپیرهن برای خویش بخرد! زیرا هنگام ورزش هی این سویشرتش بالا میرفت و شکمش معلوم میشد!
و بهدش هم به ما یه دفترچه یادداشت زیبا که خود ِ مدرسه سفارش داده بود برامون ، بهمون دادن!
پ.ن:عدد پیچ رنکمان یه دانه آمد پایین…(البته به خودم خیلی وخته که گفتم واسه آمار و اینا ننویسم،واسه تخلیه ی خودم بنویسم!)
10.28.09
و ما نیز درگیر مشکلاتی از نوع خود!
از وختی ورداشتن کلاس بندی ها رو عوض کردن،دوستای صمیمی هم جدا شدن…
مثل «من و کیانا» و «ملیکا و دوستش»
حالا من و ملیکا افتادیم تو یه کلاس و دردسر هم از همینجا شروع میشه…
زنگ تفریح:
ملیکا:من میرم دم ِ در ِ کلاس ِ فاطمه اینا (دوست صمیمیش) بعد میاییم پیشت…
من:خوب ملیکا بیا با هم بریم اینو پرینت بگیریم ،بعد…هنوز که در ِ کلاسشون باز نشده…
ملیکا:خوب تو برو،منو میخوای چیکار؟
من تو دلم:نا سلامتی اسم خودتو گذاشتی دوست صمیمیم اونوخ میگی تو رو میخوام چیکار؟
کلاً مشکل من با ایشون اینه که ادعای دوست ِخوب بودنش میشه.
میدونم الان همه میگید خوب تو برو پیش دوستت کیانا…
نه خیر…ماجرا به این سادگیا هم نیس…کیانا خودش رفته دوستای دیگه ای پیدا کرده و ما الان فقط در حد سلام علیک میباشیم…
یه مدت هم خوشحال شده بودم که یکی از بهترین دوستام(هستی) رو به سرویسم آورده بودم ، الان زیاد اونم نمیتونه خوشحالم کنه؛اونم با دوستای خودشه…
کلاً این وسط سر ِ من بی کلاه موند…همیشه تو زنگ تفریحها تنهام،تو همه جا…همینجوری فقط آویزون ِ این و اونم. تک تک تو زنگ تفریحها دوستای پارسالمو میبینم یه سلام میکنیم یه ذره با هر کی میگردم تا دوباره میریم سر کلاس و این خانم ادعاشون رو ادامه میدن…
چن بار بهش گفتم تو خیلی ادعات میشه…چن بارم باهاش تا پای قهر رفتم اما بزرگترین مشکل من اینه که نمیتونم خوب نـــــــــــــاز کنم!!
البته اکثراً تو قهرها منت کشی میکنه و منم خنده ام میگیره و قهرمون میپره…
ولی آخه اگه قهر کنیم من تو کلاس پیش ِ کی بشینم؟
کلاً توی یه منگنه قرار دارم و روز به روز دوستام ازم دورتر میشن…
به جرئت میتونم بگم تنهاترین فرد تو مدرسه ام…
نه گروهی داریم که همه با هم دوست باشیم…نه حتی یه دونه،فقط یه دونه دوست!
دوست دارم ببینم اگه من یه چیم بشه ، مثلاً بمیرم اینا اصن کک شون میگزه که دوستشون مُرده؟
یه چیز دیگه هم که خیلی اعصابمو خرد میکنه اینه که یکی از دوستای جون جونی پارسال ملیکا که توی یه کلاس دیگه بود افتاده تو کلاس ما و ملیکا دم به دقیقه داره هی به من میگه: «شکوفه ناراحته» شکوفه فلانه… شکوفه بهمانه….
خوب پس من چی؟
اصن اگه من ناراحت باشم تو میری به اون بگی پرستو ناراحته؟
این روزا فقط دنبال یه فرصتم بزنم زیر گریه…
مسخره ها…
اینا اسمشون دوست نیس؛از دشمن بدترن…
نمیتونم از صفر شروع کنم و دوستای بهتر پیدا کنم…چون دیگه همه حداقل یه دونه دوست فوق صمیمی رو دارن…
من چی؟هیچی! یه دونه هم نیس که حداقل موقعی که تو زنگ تفریحها تنهام بیاد پیشم…
با هم حرف بزنیم…
اینا هیشکدومشون اصن به حرف من گوش نمیکنن…حرف من اصن براشون مهم نیس…
هی امروز به ملیکا میگم: دیر بریم سر ِ صف که ما رو نفرستن نفر ِ اول ِ صف!( دیگه نمیتونم شیطونی کنم!
)
بعدش به من میگه: بابا خوب الان خانومه میاد دعوا میکنه…
من:بابا اینا زنگ رو که میزنن ده دقیقه بعد میان…
ملیکا:پرستو بریم دیگه…اااااااااااه!
سر صف:
مامور صف: ملیکا تو برو جلوی صف! پرستو تو پشتش وایسا!
من:ببین نمیشه که اون کوتوله ها رو میندازی عقب بعد ما رو میندازی جلو…این برنامه هر روز ماست نمیشه که… ملیکا دیدی؟
ملیکا:خوب حالا!
من:من کاری ندارم وسطای صبحگاه میرم عقب
ملیکا:بـــــــــــــاشه!
امروزم تازه کلی به من میگه تو خیلی غرغرویی!
من:تو خیلی مسخره و بی خیالی!
خلاصه اعصاب مصاب نذاشتن واسه ما!
شیطونه میگه بندازمش رو زمین انقد کتکش بزنم که بچسبه به زمین! عوضی (خیلی عذر میخوام!) فک میکنه من عرزه ندارم…یه روز که بهش نشون دادم میفهمه!اوهوم!
پ.ن:من خیلی عذر میخوام که شاید اعصاب شما رو هم بهم ریختم!راستش میخواستم تو این پست از جمله هایی که موقع تشویق تیم هامون میگیم،بگم؛که دیگه گفتم ولش کن…خصوصاً چون اعصاب هم نداشتم دیگه یکم خودمو خالی کردم!
پ.ن:من هر کار میکنم نمیتونم هیچ عکسی تو پستهام بذارم…شما این مشکل رو دارین؟ اگر ندارین هم یکم راهنمایی کنین! کلاً مشکل اینه که وقتی میزنم که تو نوشته ام بذارتش یهو پنجره ای که برای افزودن تصویر باز شده سفید میشه،بعدشم هر چقدر صبر کنی بسته نمیشه و اگر هم ببندیش میبینی که هیچ عکسی تو تصویرت نیس.
پ.ن:لبخند زدن و شاد بودن فعلاً در توانم نیس! اینا هم هیشکدوم سختگیری و منفی بافی و اینا نیس،اتفاقایی که داره میفته و واقعیته و احساس میکنم بزرگترین مشکل در این مشکلاتم خودم هستم…
پ.ن:دوشیزه شین عزیز!ممنون از راهنماییت!چون اگر یه کپی از این پستم نمیگرفتم الان کاملاً از بین رفته بود!
10.24.09
نمیشه که نمیشه!
انگار قسمت نیس من این گزارش قیشنگم(!) رو بذارما! (اسمایلی عصبی!)
دقیقاً سومین بار بود که نوشتمش و عکساشو هم گذاشتم اما وقتی میزنم ذخیره ی پیش نویس یهو همه چی از این رو به اون رو میشه…
خلاصه که بی خیالش شدم !
پ.ن: تمام بدنم درد میکنه…امروز خودمونو رو تکه تکه کردیم برای تیم والیبال کلاسمون!تمام دستهام از بس کوبیدم رو این سطل آشغالها قرمز قرمزه!
پ.ن:به هدف والای خود در این مدت رسیدیم!همچین خوشحال شدیم کمی!
پ.ن:تغییراتی دادیم برای بیشتر ماندن!هر چند میدانیم این وبلاگ،وبلاگ بشو نیس!
پ.ن:خداوندا! معلمها خصوصاً دبیرهای ریاضی فرزانگان را شفا بخش و کرمها و مرضهای وجودشان را پاک ساز!

